السيد مرتضى العسكري ( مترجم : زنجانى ، سردارنيا )

78

عبد الله بن سبأ وأساطير أخرى ( عبد الله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى ) ( فارسى )

« انصار كه در آن لسكر بودند ، به وسيلهء عمر براى ابوبكر پيغام فرستادند كه به جاى اسامه ديگرى را امير لشكر نمايند . عمر چون پيغام انصار را رسانيد ، ابوبكر آشفته شده ، ريش عمر را گرفت و گفت : اى پسر خطّاب ! مادرت به عزايت بنشيند و به مرگت بگريد . اسامه را رسول خدا ( ص ) امير لشكر فرموده است . تو به من دستور مىدهى كه اين منصب را از او گيرم و ديگرى را به جاى او قرار دهم ؟ » . و پس از آن مىگويد : « ابوبكر آن لشكر رار كوچ داد و آنان را بدرقه كرد و هنگام وداع‌شان گفت : به نام خدا روانه شويد ، خدا شما را به قتل و طاعون نابود نسازد » . اين بود روايت سيف در بارهء لشكر اسامه . سپاه اسامه در روايت غيرسيف راويان ديگر ، در بارهء لشكر اسامه آورده‌اند : « روز دوشنبه چهار روز مانده از صفر سال يازده هجرى ، رسول خدا ( ص ) فرمان آماده‌باش براى جنگ با روم را صادر كرد . فرداى آن روز ، اسامةبن زيد را خواند و فرمود : با سمت فرماندهى سپاه ، به جايگاهى كه پدرت در آنجا شهيد شد ، حركت كن و بر آن بتاز . روز چهارشنبه تب و سردرد بر پيغمبر ( ص ) عارض شد و صبح پنجشنبه رسول خدا ( ص ) به دست خود پرچم جنگ را تحويل اسامه داد . اسامه پرچم را به دست گرفت ، از مدينه خارج شد و « جرف » را كه در يك فرسنگى مدينه است اردوگاه لشكر قرار داد . سران مهاجر و انصار عموماً دعوت شدند كه در اين جنگ شركت كنند . ابوبكر ، عمر ، ابوعبيدهء جرّاح ، سعدبن وقاص و سعيدبن زيد و عدّهء ديگرى جزء آنان بودند . جمعى از افراد به طور اعتراض گفتند : « جرا اين پسرك را فرمانده سپاهى مىكنند كه افراد آن از مهاجرين نخستين تشكيل شده است ؟ » رسول خدا ( ص ) چون اين سخن را شنيد ، سخت